۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

روی داد 29 : تو امید نوشتنی ، هنوز...




1)روز.داخلی.مسجد قدس.ختم یکی از اقوام

(آخوند مجلس در حال خوندن که چه عرض کنم آسمون ریسمون بافتن برای این قوم و خویش مرحوم و از دست رفته ی ماست که به یکباره از حاج محمد به صحرای کربلا و دقیقا گودال قتلگاه مشرف می شود بمیرم الهی یکم دیر میرسن اینا همیشه)؛
یه عده اخلاص دارند یه عده ندارند ، یه عده جوگیر می شوند ، یه عده دست رو چشم میذارند و بقیه رو میپان...
خلاصه هرکی به نحوی اشک خودشو در می کنه ،

محمد پارسا                    چرا گریه می کنن؟!

عمو مسعود                      یکی از اماما یه اتفاقی براش افتاده ، داره این آقاهه اتفاقو تعریف میکنه!

محمد پارسا                      تو چرا گریه نمی کنی؟!

(عمو مسعود سر به زانو می گذارد)



2)شب.خارجی.حیاط تالار عروسی

باران می بارد ، محمد پارسا درحال بازیست ، از پله های تالار پایین می رود ، خیس میشود ، خوشش می آید ، بالا می آید از پله ها ، هیجانش زایدالوصف است ،
دختری هفت هشت ساله ، کمی بسیار بسیار تپل ، با لباس عروس سفید بی آستین ، با تور سفید به مو ، و با گلهایی که اصلا تابلو نیست از روی میزها برداشته است به دست ، از پله ها بالا آمده ، محمد پارسا را می بیند ، خنده رو و به قصد اهتمام برای بازی با همنسلی به سمتش می آید ،
محمد پارسا خود را به عمو مسعود می چسباند ، دختر که متوجه می شود او  ترسیده به سمت دیگری می رود ، و حالا:

محمد پارسا                       به به چه دختر خوبی ، فقط یه ذرّه ، یه ذرّه گُندس!


کاشکی همان چهار ساله میماندیم!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

اگر عضو هستید و یا وبلاگ دارید که وبتون رو بزنید و نظرتون رو بنویسید...
ولی اگر خدایی نکرده غیر از اینه...توضیح می دم دقت کنید...
با نام ناشناس نظرتون رو مرقوم بفرمایید ولی یه جوری به من گرا رو بدید که کدوم عزیز داره پیغام میذاره...
ممنونم...