۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

روی داد 30 : مـــــــــــــــــــــــــــادر...





حالش خوب نبود ،

مدتها بود به بیمارستان می رفت و باز مرخص می شد ،

دخترش بر سر اختلاف با پسرش به خانه نمی آمد ، اما ،

چه عروسی ، چه عروسهایی ،

در بیمارستان ماندندو تیمارش کردندو از زخم بسترش لرزیدند ،



دستان حسین ، پسرش را گرفته بود ، مدام می گفت :

یا علی ، یا علی ، یا علی...

چه حالی داشت تا یک ساعت بعدش ،

وقتی تمام کرد ، دختر با شوهرش آمد و اشک ریخت ،



قدر مادرم را می خواهم بدانم ، نگو نمی توانی ،

می دانم ،

مادرم را در آغوش کشیدم ، بوییدم ، بوسیدم و به او گفتم دوستت دارم ،

بدون مناسبت ،

بدون روزی خاص ،


نعمت یعنی همینکه هستی...



دوســـــــــــــــــــتت دارم!

۴ نظر:

  1. سلام
    عرض ادب و ارادت

    پاسخحذف
  2. به به سلام علیکم آقا سید؛
    آقا می گم صفحه ی مونیتورم داره جیز جیز روشن خاموش می شه ، لامپ تصویرش تحمل نداره نگو شما اومدی اینجا ، بدجور منور شده ، داداش می گفتی شترگاوپلنگ می زدیم زمین ،
    جدا که سرافرازمون کردی ،
    بازم مرام تو سیدجان ، نمیدونی اینجا چه سوت و کوره ، در هر حال مرسی؛
    ارادت دوصدچندان تقدیم شما ،
    ادبتان هم که دهانمان دوخت!

    پاسخحذف
  3. این عکستون هیچ ربطی به مادر نداره، اصلاحش کنید خیلی بهتره.

    پاسخحذف
  4. عکسو اون وب مورد نظر تغییر داده بود...
    به هر حال ممنون از تذکرتون!

    پاسخحذف

اگر عضو هستید و یا وبلاگ دارید که وبتون رو بزنید و نظرتون رو بنویسید...
ولی اگر خدایی نکرده غیر از اینه...توضیح می دم دقت کنید...
با نام ناشناس نظرتون رو مرقوم بفرمایید ولی یه جوری به من گرا رو بدید که کدوم عزیز داره پیغام میذاره...
ممنونم...