۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

همینجوری 14 : کوله پشتی غرور


کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد ،

رفت تا دنبال خدا بگردد...

و گفت : تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت...


نهالی کوچک کنار راه ایستاده بود...

مسافر با خنده ای رو به درخت گفت :

چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن!


و درخت زیر لب گفت :

ولی تلخ تر آن است که بروی و بی ره آورد برگردی ؛

کاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همینجاست...


مسافر رفت و گفت :

یک درخت از راه چه می داند ، پاهایش در گِل است ،

او هیچگاه لذت جستجو را نخواهد فهمید...

و نشنید که درخت گفت :

اما من از خود آغاز کرده ام ؛

و سفرم را هیچکس نخواهد دید ، جز آنکه باید ؛


مسافر رفت و کوله اش سنگین بود...


هزار سال گذشت ،

هزار سالِ پر خم و پیچ ، هزار سالِ بالا و پَست...

مسافر بازگشت ، رنجور و ناامید .

خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم کرده بود .

به ابتدای جاده رسید ، جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود .

درختی هزار ساله و بالا بلند و سبز کنار جاده بود .

زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید ، مسافر درخت را به یاد نیاورد ، ولی درخت او را می شناخت...


درخت سلام کرد ، سپس گفت :

در کوله ات چه داری؟ ، مرا هم میهمان کن!

مسافر گفت :

شرمنده ام ، کوله ام خالیست ، هیچ ندارم!



درخت گفت :
چه خوب!

وقتی هیچ نداری ، یعنی همه چیز داری ،

اما آن روز که می رفتی ، در کوله ات همه چیز داشتی ، غرور کمترینش بود ،

جاده آن را از تو گرفت ،

حالا در کوله ات جا برای خدا هست...

...و قدری از حقیقت را ،

در کوله ی مسافر ریخت!


دستهای مسافر پر شد و چشمانش درخشید و گفت :

هزار سال رفتم و نیافتم ، و تو نرفته ، این همه یافتی!


درخت گفت :

تو در جاده رفتی و من در خودم ،


و پیمودن خود ، دشوارتر از پیمودن جاده هاست!



۹ نظر:

  1. شنیده بودم اما اینبار هم شنیدن دوباره اش عالی بود...


    ***

    صدای اشنایی روی بلاگتونه!عالی عالی!

    پاسخحذف
  2. سیمرغ یا سی مرغ !؟

    همیشه مساله همین بوده است ...

    پاسخحذف
  3. هیچ
    همه چیز
    بازهم
    هیچ
    همه چیز
    چه معادله ای میشود

    پاسخحذف
  4. آقا دیدم تو کافه‌سینما تو انتخاب‌های دهه هشتاد هر کدوم از ما یه کامنت جداگونه گذاشته بودید. اومدم یه خداقوت عرض کنم. خسته نباشید واقعاً.

    پاسخحذف
  5. به خ.آذرنوش ، واقعا چه خوب که شنیده بودین...
    ولی چه بد که من ضایع شدم...
    هاهاها!

    مرسی که اومدین!

    پاسخحذف
  6. صابر من که نفمیدم چی گفتی شفاف سازی کن!
    به پست ربطی داشت اصلا؟

    پاسخحذف
  7. آقا سید می گفتی شتر میزدیم زمین...
    اللهم صل علی...

    خیلی لطف کردی اومدی!

    پاسخحذف
  8. آقای قریشی سلام...
    عزیزم خیلی جا خوردم ، ولی بیشتر از اون خوشحال شدم ، بسیار لطف کردی...
    من تو وبت یه نظر برات گذاشتم ولی یادم رفته بود خصوصیش کنم ، اگه صلاح نمیدونی تاییدش نکن ، ولی یه سوال تو جشن دنیای تصویر میری شما؟
    من خیلی دوست دارم باشم تو جشن...گفتم اگه بشه بیام وایسم فقط...
    دمت گرم که اومدی کلی انرژی گرفتم...
    مرسی!

    پاسخحذف
  9. اولاً مرسی بابت کامنت پرمهرتون که البته خصوصی هم شده بود و در نتیجه علی‌رغم میل باطنی نتونستم تأییدش کنم! دوماً این که اگه خدا بخواد هستیم تو جشن. ولی شرط حضور تو جشن رو نمی‌دونم چیه! البته می‌دونم از بین شرکت‌کنندگان در نظرسنجی دهه هشتاد تعدادی به قید قرعه برای حضور تو این جشن انتخاب می‌شن.

    پاسخحذف

اگر عضو هستید و یا وبلاگ دارید که وبتون رو بزنید و نظرتون رو بنویسید...
ولی اگر خدایی نکرده غیر از اینه...توضیح می دم دقت کنید...
با نام ناشناس نظرتون رو مرقوم بفرمایید ولی یه جوری به من گرا رو بدید که کدوم عزیز داره پیغام میذاره...
ممنونم...