۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

روی داد 13 : آقا جدی جدی داره بارون میادا !!!




کی بود آخرین بار که آپ کردم؟!
نه برا شوخی نگفتم...
بابا مرام نامه...

ای بابا تو که داری یه دم پشت هم می گی همینطوری ، خب دو کلمه ام بذار ما حرف بزنیم...
فشار بده اون جیگرو یه دو دیقه...

عزیزم دوستانمون در واحد دیگری از ارگان بلاگ اسپات این دلیل رو ذکر کرده بودند که فیلترچی و اینا (saberkhosravi.blogspot.com) و اینکه تو قبر پدر..(بــــــــــــــــــــوق...بیــــــــــــــــــــپ...بیـــــــــــــــب)
که فیلتر و فیلترینگو اینا رو از نوع شب بخوابیم صبح بلند شیم یا علی از تو مدد ابداع کرد...

در کل تازه قادر شدیم به رویت وبلاگ همه ی دوستان و البته (باعث سر افرازیست) وبلاگ خودمون...

- زیارت قبول...

با قوام باشید عزیزم!

بگذریم ؛

به جون شما نباشه...به جون خودم...ملت بعد کار با دستمال داشتن لگن لگن اشکاشونو پارو می کردن...ولی نمیدونم چرا من گریه ام نیومد...



از بحث هنریش بگذریم...فرم و بازیو این کوفتی زهرماریا...
ولی دکور تمام فلزی...به قول یزدیا :
چیقّه خَش بود...

لذت بردم از بازی همه ، ولی شهرام حقیقت دوست به دلم...تُچ ، نشست...
مهدی پاکدلو بهنوش طباطبایی هم که با هم به تازگی ازدواج کردن واقعا عالی بودن...البته مهدی پاکدل اکثرا عالیست...



اول نمایش یه صحنه بود ، مـــــــــــــــــامــــــــــــــان...
نور و بارون از یک پرژکتور با هم میریخت روی یه سطح توری فلزی از اون که رد می شد می ریخت رو سر مهدی پاکدل...یعنی بارون واقعی...

این صحنه انقدر زیبا بود که تا آخر فکر منو مشغول کرده بود...
ولی از نردبون خودمونیم ، انقد رفتن بالا اومدن پایین حالمون بد شد یه جاهایی ، بعد صدای این آهنا یه جاهایی آلودگی صوتی بود...

یک کلام :
رضا گوران ترکوند...سیاسی به تمام معنا !



ابرهای پشت حنجره...


۱ نظر:

  1. :)

    من خیلی تئاتر دوست دارم ولی تا حالا نرفتم

    :(

    پاسخحذف

اگر عضو هستید و یا وبلاگ دارید که وبتون رو بزنید و نظرتون رو بنویسید...
ولی اگر خدایی نکرده غیر از اینه...توضیح می دم دقت کنید...
با نام ناشناس نظرتون رو مرقوم بفرمایید ولی یه جوری به من گرا رو بدید که کدوم عزیز داره پیغام میذاره...
ممنونم...